close
چت روم
چاه

کلیپ های ایران و جهان

چاه
امروز پنجشنبه 01 آذر 1397
تبليغات تبليغات

تبليغات

انگشتر آمتیست طرح یکتا زنانه کد 17169

چاه

کمی دورتر از جایی که الان پسرک ایستاده است، نزدیک تپه سنگی چند درخت بنه از شکاف سنگ های زرد  بیرون زده اند و سایه سیاهشان را روی زمین اطراف پهن کرده اند. آسمان کاملا آبی ست. فقط یک تکه ابر سفید متراکم مثل یک تکه سنگ  بالای این جا ایستاده، که انگار هیچ وقت تکان نخورده است.


کمی دورتر از جایی که الان پسرک ایستاده است، نزدیک تپه سنگی چند درخت بنه از شکاف سنگ های زرد  بیرون زده اند و سایه سیاهشان را روی زمین اطراف پهن کرده اند. آسمان کاملا آبی ست. فقط یک تکه ابر سفید متراکم مثل یک تکه سنگ  بالای این جا ایستاده، که انگار هیچ وقت تکان نخورده است.
پسر راه افتاد، و وقتی رسید کنار این تک درخت، آرام، تا سر چاه آمد. صدای پایش که لب چاه رسید، کمی خاک از زیر پاهای برهنه اش  ریخت توی چاه. ایستاد، سرش را توی چاه کرد و از ته سرش داد زد: «هوی …». صدایش را شنید که بر می گردد. دوباره داد زد، این بار یک جیغ تیز و طولانی… صدایی از ته چاه بلند شد: «هوی …کمک…»
پسر خندید و رفت کمی آن طرف تر به درخت تکیه داد. چشم هایش را بست. دورتر از این جا گلوله بادی همه چیز را لوله می کرد و نزدیک تر؛ چند بوته ی صحرایی برای خودشان قل می خوردند.
پسر دوباره آمد لب چاه: «اوهوی …»  و وقتی صدایی را که مثل کشیده شدن ناخن روی سنگ بود شنید، خندید. داد زد: «میای بریم کوه؟…» و این بار با قهقهه خندید. .صدای ته چاه را نشنید که التماس کنان می گفت: «اوهوی …کمک …»
پسر روی زمین نشست و سرش را توی دهانه ی چاه کرد: «اوهوی چاه؛ کفتر داری؟» سرش را چرخاند و گوشش را رو به چاه گرفت. نیشش باز شد. بلند شد و ایستاد. کمی عقب تر رفت و جیغ زنان از روی چاه پرید. دوباره آمد کنار چاه، نشست و آرام شروع به خواندن کرد. همان یک لحظه ای که در فاصله میان خواندنش همه جا ساکت شد، دوباره صدای چاه درآمد:
آهای بچه صدامو می شنوی؟
پسر با تعجب نگاهی کرد. بعد دوباره صدای خواندنش بلند شد.
«آهای بچه کجایی؟…»
پسر با تعجب سیاهی درون چاه را نگاه کرد: «اوهوی..من دارم شعر می خونم ، تو هم باید بخونی»
صدای مرد از توی چاه بلند شد: «آهای بچه… من افتادم توی چاه.  برو یکی رو بیار منو در بیاره…»
پسر دوباره ساکت شد و توی چاه را نگاه کرد. «تو همیشه توی چاهی. بیخود می گی، تازه بیارمت بیرون که چی؟ تو فقط هر وقت من گفتم هوی؛ بگو هوی…»
مرد دوباره داد زد «می گم افتادم تو چاه… همین دیشب.»
پسر دوباره داشت می خواند.
«ببین بچه ، من یک گونی گردو دارم، اگر بری یکی رو بیاری ، همه شو می دم بهت …»
«اوهوی …من اصلا گردو دوست ندارم. ننه م می گه اگر گردو بخوری گلوت درد می گیره، بعدشم تو فقط باید هر چی من می گم بگی. منم الآن دلم می خواد شعر بخونم …بیا بریم کوه… بیا بریم کوه، کدوم کوه …»
هوا ساکن شده بود. تپه ی سنگی هنوز میان دشت ایستاده بود و درخت های بنه، دور و نزدیک حالا که خورشید تکان نمی خورد، سیاه می زدند.پسر نشسته است لب سنگی آن طرف تر و با یک سنگ دیگر بادام می شکند.
صدای مرد بلند شد: «آهای بچه کجایی … هوووی … کجا رفتی؟ …»
پسر با دهان پر گفت: «همین جا … نمی دونم کدوم عاقبت به خیری یه کیسه بادوم انداخته این جا.»
مرد گفت: «ببین … همه اونا مال منه، حالاهمه شون مال تو . تو رو به خدا برو یکی رو پیدا کن، منو در بیاره. تموم بدنم بی حس شده…تو رو به خدا یکی رو پیدا کن…»
پسر آرام با خودش گفت: «ننه گفته گلوت درد می گیره …اینا که گردو نیستن . بادوم ن . یک کیسه بادوم…» قبل از اینکه چیزی بگوید صدای مرد از ته چاه بلند شد: «هی بچه بیا لب چاه …»
پسر سنگ را روی زمین انداخت و خزید:«چی می گی؟»
«ببین این جا خیلی تاریکه … من دیگه جون ندارم … اینجا افنادم روی یه لونه ی مار… برو یکی رو بیار …»
پسر جلوتر آمد و خندید: «هی، تخم مارم تو خونه ش هست؟» بعد خم شد توی چاه.
«نکن بچه… می افتی تو چاه»
پسر برگشت: «اولنده اسم من جواده… دومنده چه طور شده امروز هی می خوای بیای بیرون؟»
«ببین بچه… آقا جواد!… ببین من یه دختر دارم، اسمشم فاطیه. اگه بری اونو می دم بهت …»
پسر قه قه زد زیر خنده. همین طور به پشت دراز شد. چند لحظه بعد دوباره صدای شکستن بادام بلند شده بود.
«فکر کنم کمرم شکسته باشه …خبر مرگم، نصف شبی این جا چه کار داشتم …»
«هی مردکه… اینا بادوم هستن؛ هی می گفتی گردو…»
بادی که شروع به وزیدن کرد، زورش نمی رسید ابر روی آسمان را تکان بدهد. شاخه های درختان هم ساکت مانده بودند. از باد انگار فقط صدایش می آمد. پسر ایستاده بود لب چاه. خمیازه ی بلندی کشید و گفت: «خوابم می آد…» و بعد شلوارش را پایین کشید.
صدا از توی چاه بیرون آمد:«آهای… داری چه کار می کنی؟… دیوونه ی احمق …با توام؛ هوی …ببین؛ چه طور پاک، نجسم کردی…»
پسر عقب رفت و کیسه ی بادام را تا کنار درخت کشید. همانجا سرش را روی کیسه گذاشت و دراز شد.
آن روز تا عصر باد نیامد. تکه ابر هم همان جا ایستاده بود و تکان نمی خورد. تا عصر همه نوع آوایی از داخل چاه بیرون آمد؛ .صدای ناله، صدای فحش، صدای جیغ، تضرع، التماس.
وقتی عصر پسر دوباره لب چاه نشست، سرش را توی سیاهی آن فرو کرد، و از ته سرش جیغ زد: «هوی …» تا هیچ وقت دیگر صدایی از چاه در نیامد.

پسر خندید و رفت کمی آن طرف تر به درخت تکیه داد. چشم هایش را بست. دورتر از این جا گلوله بادی همه چیز را لوله می کرد و نزدیک تر؛ چند بوته ی صحرایی برای خودشان قل می خوردند.
پسر دوباره آمد لب چاه: «اوهوی …»  و وقتی صدایی را که مثل کشیده شدن ناخن روی سنگ بود شنید، خندید. داد زد: «میای بریم کوه؟…» و این بار با قهقهه خندید. .صدای ته چاه را نشنید که التماس کنان می گفت: «اوهوی …کمک …»
پسر روی زمین نشست و سرش را توی دهانه ی چاه کرد: «اوهوی چاه؛ کفتر داری؟» سرش را چرخاند و گوشش را رو به چاه گرفت. نیشش باز شد. بلند شد و ایستاد. کمی عقب تر رفت و جیغ زنان از روی چاه پرید. دوباره آمد کنار چاه، نشست و آرام شروع به خواندن کرد. همان یک لحظه ای که در فاصله میان خواندنش همه جا ساکت شد، دوباره صدای چاه درآمد:
آهای بچه صدامو می شنوی؟
پسر با تعجب نگاهی کرد. بعد دوباره صدای خواندنش بلند شد.
«آهای بچه کجایی؟…»
پسر با تعجب سیاهی درون چاه را نگاه کرد: «اوهوی..من دارم شعر می خونم ، تو هم باید بخونی»
صدای مرد از توی چاه بلند شد: «آهای بچه… من افتادم توی چاه.  برو یکی رو بیار منو در بیاره…»
پسر دوباره ساکت شد و توی چاه را نگاه کرد. «تو همیشه توی چاهی. بیخود می گی، تازه بیارمت بیرون که چی؟ تو فقط هر وقت من گفتم هوی؛ بگو هوی…»
مرد دوباره داد زد «می گم افتادم تو چاه… همین دیشب.»
پسر دوباره داشت می خواند.
«ببین بچه ، من یک گونی گردو دارم، اگر بری یکی رو بیاری ، همه شو می دم بهت …»
«اوهوی …من اصلا گردو دوست ندارم. ننه م می گه اگر گردو بخوری گلوت درد می گیره، بعدشم تو فقط باید هر چی من می گم بگی. منم الآن دلم می خواد شعر بخونم …بیا بریم کوه… بیا بریم کوه، کدوم کوه …»
هوا ساکن شده بود. تپه ی سنگی هنوز میان دشت ایستاده بود و درخت های بنه، دور و نزدیک حالا که خورشید تکان نمی خورد، سیاه می زدند.پسر نشسته است لب سنگی آن طرف تر و با یک سنگ دیگر بادام می شکند.
صدای مرد بلند شد: «آهای بچه کجایی … هوووی … کجا رفتی؟ …»
پسر با دهان پر گفت: «همین جا … نمی دونم کدوم عاقبت به خیری یه کیسه بادوم انداخته این جا.»
مرد گفت: «ببین … همه اونا مال منه، حالاهمه شون مال تو . تو رو به خدا برو یکی رو پیدا کن، منو در بیاره. تموم بدنم بی حس شده…تو رو به خدا یکی رو پیدا کن…»
پسر آرام با خودش گفت: «ننه گفته گلوت درد می گیره …اینا که گردو نیستن . بادوم ن . یک کیسه بادوم…» قبل از اینکه چیزی بگوید صدای مرد از ته چاه بلند شد: «هی بچه بیا لب چاه …»
پسر سنگ را روی زمین انداخت و خزید:«چی می گی؟»
«ببین این جا خیلی تاریکه … من دیگه جون ندارم … اینجا افنادم روی یه لونه ی مار… برو یکی رو بیار …»
پسر جلوتر آمد و خندید: «هی، تخم مارم تو خونه ش هست؟» بعد خم شد توی چاه.
«نکن بچه… می افتی تو چاه»
پسر برگشت: «اولنده اسم من جواده… دومنده چه طور شده امروز هی می خوای بیای بیرون؟»
«ببین بچه… آقا جواد!… ببین من یه دختر دارم، اسمشم فاطیه. اگه بری اونو می دم بهت …»
پسر قه قه زد زیر خنده. همین طور به پشت دراز شد. چند لحظه بعد دوباره صدای شکستن بادام بلند شده بود.
«فکر کنم کمرم شکسته باشه …خبر مرگم، نصف شبی این جا چه کار داشتم …»
«هی مردکه… اینا بادوم هستن؛ هی می گفتی گردو…»
بادی که شروع به وزیدن کرد، زورش نمی رسید ابر روی آسمان را تکان بدهد. شاخه های درختان هم ساکت مانده بودند. از باد انگار فقط صدایش می آمد. پسر ایستاده بود لب چاه. خمیازه ی بلندی کشید و گفت: «خوابم می آد…» و بعد شلوارش را پایین کشید.
صدا از توی چاه بیرون آمد:«آهای… داری چه کار می کنی؟… دیوونه ی احمق …با توام؛ هوی …ببین؛ چه طور پاک، نجسم کردی…»
پسر عقب رفت و کیسه ی بادام را تا کنار درخت کشید. همانجا سرش را روی کیسه گذاشت و دراز شد.
آن روز تا عصر باد نیامد. تکه ابر هم همان جا ایستاده بود و تکان نمی خورد. تا عصر همه نوع آوایی از داخل چاه بیرون آمد؛ .صدای ناله، صدای فحش، صدای جیغ، تضرع، التماس.
وقتی عصر پسر دوباره لب چاه نشست، سرش را توی سیاهی آن فرو کرد، و از ته سرش جیغ زد: «هوی …» تا هیچ وقت دیگر صدایی از چاه در نیامد.

دسته بندي: سرگرمی,داستان,

ارسال نظر

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتیرفرش کد امنیتی

مطالب تصادفي

مطالب پربازديد